|
همه چیز و هیچ جیز
|
می خوام یه روز یه کاره٬ پودینگ درست کنم بیارم دم در خونتون...بعدش هم باهات سر یه چیز کوچیک دعوا کنم و قهر و اینا بلکه از لوس بودن کارم کم بشه.
می خوام یه بار ساعت ۴ صبح زنگ بزنم به تلفن خونه ات٬همون خط که واسه اتاق تو ِ...ببینم عصبانی می شی؟ببینم چقدر بعد از قطع کردن تلفن ناراحت می شم؟
می خوام یه بار بهت بگم :"بیا به هیچ کی نگیم و بریم یه جای دور"..ببینم تو یه جای دور می شناسی یا نه..
می خوام یه بار یه جوجه طلایی بخری و بیای دم خونمون٬ بگی:بگیر دستت اینو٬ آخه نیگا کن چه بی قراره این...ببریمش یه جا که آروم بشه
می خوام یه روز وسط شلوغیه یه خیابونٍ باریک از کنارم با سرعت رد بشی و بعد یکهو برگردی و بی فکر بگی: ...خانوم من شما رو بارها تو خواب دیده م...شما رو و یک جوجه ی بی قرار طلایی رو و یک ظرف پودینگ شکلاتی و ...بقیه اش یادم نمی اد خانوم...ولی باور کنید من خوابتون رو تا حالا صد بار دیدم و بعد راس ساعت ۴ از خواب پریدم...
اینقدر دور که خیال می کنی خودش هم با نوای موسیقی دارد توی فضای شهر کتاب پخش می شود. دلم می خواهد این دختره باشم.این دختر هنوز به شهر کتاب میرداماد نرسیده.گوشه ی ذهن ِ من گیر افتاده.
سی سالش میشد ولی شده بود مثل بچه ها.آدم این جور وقتها به معنای واقعی "بی چاره" میشود.آرزو میکند که ای کاش همین خانومی که روی صندلی بغلی اتوبوس نشسته٬مامانم بود.همین که نرمی بازویش را حس می کنم. من که از اتوبوس پیاده شدم و نفهمیدم مامان بالاخره جواب گوشی اش را داد یا نه ولی لحظه ی پیاده شدن یک آرزو کردم.
یک قومی هستند روی زمین که آرزوهاشان یک جور خاصی است .یعنی وقتی حرفی می زنند٬ آنقدر از ته دل است که تو فکر می کنی بهتر از این نمیشود از خدا چیزی خواست.این آرزویشان بدل به مثل شده بس که از ته دل است. می گویند: خدایا عزیزم را از هیچ بده.
روزهایی که می گذرند روزهایی اند که ٬ وسط راه رفتن های آرام و بی خیالت توی خیابان ها یکهو صدایی را میشنوی که چندان هم دور نیست و تا ته دلت را خالی می کند.حالا قدمهایت را محکم بر می داری و سر می گردانی تا اینکه گوشه ای یا کنج کوچکی از یک خیابان شلوغ٬ پیدا می کنی اش.اغلب شان کلاهی به سر دارند یا اینکه موهای بلندِ ریخته توی صورتشان نمی گذارد چهره شان معلوم شود.آدم دلش می خواهد زمان بایستد برای لحظاتی...
فقط برای لحظاتی کوتاه لااقل٬ بتوانی بایستی و گوش بسپاری به صدای سازی که غریبه نیست٬ اصلا غریبه نیست. آشناتر از تمام آدم هایی که توی خیابان از کنارت رد می شوند و نگاهت هم نمی کنند٬ می آید و از دور پیدایت می کند و برای لحظه ای محکم تو را در آغوش می کشد و بعد انگار طول و عرض خیابان ها مثل دستی بی رحم٬ جدایت می کند.
جدا افتاده از نوایی که هنوز توی سرت چرخ می زند.
*نجمه زارع
منی که از گربه ها ترسی باورنکردنی داشتم٬چیزی دست گیرم شده که این ترس را روز به روز کمتر می کند. به راه رفتنشان توی کوچه ها و خیابان ها نگاه کرده ای؟ تازگی فهمیدم که چه تنهایی عمیقی را سلانه سلانه با خود به دوش می کشند.
یک خاطره بیشتر برای هزار بار زیر و رو شدن توی کله ات. برای آنکه هزار بار ِ دیگر تصویرها را کنار هم بچینی و هربار چیز تازه ای یادت بیفتد و کلی ذوق کنی پیش خودت که آهان٬آره٬فلان لحظه فلان چیز را گفته بود و بعدش تو چی جواب داده بودی٬یا در فلان لحظه یک چیز بخصوص از دلت رد شده بوده و چقدر دوست داشتی بگویی و نگفتی و... هزار تا امّا و اگر این شکلی لابد.
بعد از سالها دیگر چه فایده که حسرت یک خاطره ی نداشته را بخوری و هزارباره چنگ بزنی به همان چند خاطره ی ریش ریش شده که بارها توی ذهنت پشت و رو شدند٬ چپ و راست شدند٬بالا و پایین شدند امّا چیزی عوض نشده. به خودت آمدی و دیدی ای بابا سالها گذشته و تو هنوز اینجا تنهایی با یک لبخند ِ به جا مانده روی لب که برگشت به واقعیت٬بی درنگ آنرا از روی لبانت پاک خواهد کرد.